نبرد قهرمانانۀ یک دختر در برابر طالبان در اصل یک نزاع خانوادگی بود

Share on facebook
Share on twitter
یک دختر نوجوان افغان به‌خاطر کشتن طالبانی که به خانه‌اش حمله کرده بودند، مورد تحسین و تقدیر قرار گرفت. اما داستان قهرمانی او آغشته با درد بوده و زوایای پیچیده‌ای از جنگ افغانستان را آشکار می‌کند.

نویسندگان: اسدالله تیموری، نجیم رحیم و مجیب مشعل
منبع: The New York Times
برگردان: جواد آرین، ذکی آذربان

توضیح: این مطلب نخستین بار به تاریخ ۲۲ جولای ۲۰۲۰ با عنوان اصلی “A Girl’s Heroic Battle Against the Taliban Was Also a Family Feud” در وب‌سایت روزنامۀ نیویورک‌تایمز به نشر رسیده است و توسط جواد آرین و ذکی آذربان برای وب‌سایت روزنامۀ پیک هرات ترجمه شده است.

دختر نوجوان قهرمان شب کشت‌وکشتاری بود که دامنۀ کوهی که خانواده‌اش در آن می‌زیست را پر از نعش مردگان ساخته بود. قمرگل، ۱۵ساله، تا آخرین گلوله‌اش جنگید، مهاجمان طالبی که به خانه و کاشانه‌اش یورش برده و پدر و مادرش را کشته بودند را از پا درآورد.

روزهای پس از آن در هفتۀ گذشته، شبکه‌های اجتماعی افغانستان پر از پست‌های جذاب و تحسین‌آمیز از او به عنوان «قهرمان من» گشته بود. برخی از کاربران او را با زنان کُرد اهل کوبانی در سوریه که در برابر دولت اسلامی جنگیده بودند، مقایسه کرده اند. مقامات محلی تصاویری از قمرگل به همراه تفنگش را نشر کرده بودند. معاون رییس‌جمهور افغانستان از او به خاطر دفاع در برابر “دشمنان ملت” تحسین به عمل آورده بود.

اما داستان قهرمانی او آغشته با درد است، در فرهنگی که اغلباً با زنان به عنوان دارایی رفتار می‌شود و در گیرودار یک جنگ داخلی که خانواده‌ها را در گرداب دوستی‌ها و دشمنی‌های خانوادگی پیچیده فرو برده است.
یکی از مهاجمانی که او از پا در آورد، شوهر خودش بوده که برای طالبان می‌جنگید و بر طبق گفته‌های مقامات محلی و بستگان وی، ظاهراً به دنبال برگشتاندن اجباری او بعد از یک دعوا که با خانوادۀ خانم قمرگل داشت، بود.

هم‌چنان که جنگ در افغانستان به درازا می‌کشد، خشونت به گونۀ فزاینده‌ای بومی می‌شود. در وراء خطوط اصلی نبرد میان نیروهای حکومت و شورشیان طالب، اغلباً یک واقعیت بسیار پیچیده‌تر که عبارت از رقابت قدرت‌های محلی باشد، نهفته است، یک زد و خورد میان گروه‌های مافیایی و حلقات قاچاق مواد مخدر، و هم‌چنان از اجتماعات و خانواده‌های ازهم‌گسیخته.

به گونۀ درحال‌رشدی، هم جناح‌های حامی حکومت و هم طرف‌داران طالبان تلاش دارند تا در میدانی مشابه با جنگنده‌های بومی قرار گیرند.

در قریه‌ها و مناطق روستایی، طالبان یک نیروی ناشناس نیستند –آن‌ها اغلباً پسران و برادران و شوهران شناخته‌شدۀ همان مردم هستند. و حکومت افغانستان در مقیاس گسترده‌ای از خاک کشور خودش را با ده‌ها هزار شورشی بومی که خودشان را قیام‌کنندگان مردمی می‌خوانند، و تلاش دارند قلمرو خود را حفظ کنند، روبه‌رو می‌بیند. آن‌ها معمولاً آسیب ناشی از جنگ را متحمل می‌شوند اما تلفات آن‌ها به ندرت در گزارش‌های رسمی مقامات و نیروهای افغان راه پیدا می‌کند.

ولایت غور جایی که این اتفاق رخ داد، در سالیان اخیر هم‌چنان سرکش باقی مانده است و مشخصاً خودش را برای زنان بسیار خشن ثابت کرده است. در بخش‌های تحت‌کنترول دولت، دختران در سنین جوانی در بدل پیش‌کش (نوعی پول که خانوادۀ عروس در مناطق سنتی افغانستان از خانوادۀ داماد در بدل دخترشان می‌گیرند) معاوضه می‌شوند. ویدیوهای خشونت‌آمیزی از سنگ‌سار و شلاق‌زدن به‌صورت مکرر از بخش‌های تحت‌کنترول طالبان به بیرون درز کرده است.

ولسوالی تایوارا در غرب افغانستان، جایی که یک دختر نوجوان با طالبان مهاجم به مبارزه پرداخت. عکس از مجیب مشعل، نیویورک‌تایمز


روستای داخل ولسوالی تایوارا، جایی که خانۀ قمرگل موردهجوم قرار گرفت، بر سر مرز قرار دارد، نزدیکی جایی که حاکمیت دولت جایش را به طالبان می‌دهد. اما سرنوشت خانواده مدت‌ها قبل از این نبرد اخیر با خشونت گره خورده بود.

بر طبق گفتۀ ذبیح‌الله رحمانی یکی از بستگان آن‌ها، فاطمه مادر قمرگل دوبار قبل از آخرین ازدواجش با پدر او شاه‌گل رحیمی، ازدواج کرده بود. شوهر نخست فاطمه در جوانی بر اثر مصرف بیش‌ازحد مواد مخدر زمانی که در ایران کارگر بود، فوت کرده، پسری از خود به‌جا گذاشته بود که حالا یک افسر پولیس است. ازدواج دومش با یکی از فرماندهان محلی بسیار کوتاه بود: او در نبردهایی که در دهۀ ۱۹۹۰ با طالبان داشت، کشته شد. شاه‌گل، برادر کوچک‌تر فرمانده محلی برای ازدواج با فاطمه اقدام کرد. آن‌ها با هم دو فرزند داشتند، قمرگل و برادر ۱۲ساله‌اش، حبیب‌الله.

در سالیان اخیر، آقای رحیمی که تنها ۴۰سال داشت، مسؤولیت‌های برادرش به عنوان یک بزرگ قومی در تایوارا را بر عهده گرفت. او چندین بار به نظامیان غیردولتی محلی کمک کرد تا در برابر حملات طالبان ایستادگی کنند، هم‌چنین در نبردها به ایشان ملحق می‌شد. اما این که او در یک مأموریت دولتی به سر می‌برد، مشخص نیست –ملشی‌های غیردولتی در هرجا بین ۵۰ تا ۱۵۰دلار توسط سرویس‌های اطلاعاتی افغانستان معاش و مهمات داده می‌شوند- یا هم این که او صرفاً به عنوان یک بزرگ محلی به آن‌ها کمک می‌نمود.

ساکنان او را به عنوان یک جنگ‌جوی قهار توصیف می‌کنند اگرچه که او سالیان قبل از ناحیۀ دست دچار قطع عضو گشته بود.

در حدود چهار سال قبل آقای رحیمی یک توافق با مردی به نام محمدنعیم از روستای مجاور منعقد کرده بود: آقای نعیم قرار شد تا با دختر آقای رحیمی، قمر، به عنوان همسر دومش ازدواج کند. در بدل، آقای رحیمی خواهرزادۀ آقای نعیم را به عنوان همسر دومش گرفت.

از آن‌جایی که هر دو دختر بسیار جوان بودند، آن‌ها دو سال صبر کردند تا ازدواج‌شان در مراسم‌های جداگانه رسمی و برگزار شود. آقای نعیم و آقای رحیمی چنان با هم صمیمی شدند که زمانی که آقای نعیم یک قرضۀ حدود ۳۰۰۰دلار نیاز داشت، آقای رحیمی به عنوان ضامن او در مؤسسه‌ای که به او این قرض را می‌داد، ایستاده شد. صبغت‌الله، برادرزادۀ آقای رحیمی گفته است: «نعیم خسربوره‌اش بود و رابطۀ آن‌ها بسیار خوب بود. این رابطه به یک‌باره‌گی تیره گشت.

این که چه‌گونه آقای نعیم به طالبان پیوست، مشخص نیست. اما بستگان و مقامات محلی گفته اند که این اتفاق در جریان دو سال گذشته به وقوع پیوست، زمانی که زندگی شخصی او شروع به ازهم‌گسیختن کرده و او همیشه به خاطر بدهی‌هایش موردتعقیب بود.

آقای رحمانی، از بستگان گفته است: «آقای نعیم که عروس تازه‌اش را به خانۀ قدیمی‌اش برده بود، بلافاصله دچار مشکلات و بگومگوهایی با پدر و مادرش مبنی بر این که او وقت زیادی را با همسر تازه‌اش، قمرگل می‌گذراند و این موضوع ظلم بزرگی در حق همسر اول او محسوب می‌شود، شد.» بعد از یک دعوا، آقای نعیم قمرگل را گرفته و منطقه را ترک می‌کند، ابتداء با خویشان خود چند وقتی را سپری کرده و سپس خانۀ خود را به نزدیکی ولایت هلمند که از قلمروهای طالبان محسوب می‌شد، منتقل می‌کند.

عبدالله، کاکای مادری قمرگل می‌گوید: «او سوگند خورد که هرگز به روستایش برنخواهد گشت. نعیم برای چند مدتی در خانۀ پدرزنش زندگی کرد، برای او یک اتاق در خانه داده بودند. اما مردمی که از او پول طلب داشتند، حالا شروع به آمدن به پشت دروازۀ پدرزن او کردند.»

بر طبق گفته‌های دو تن از بستگان، مشکل از جایی آغاز شد که همسر جدید آقای رحیمی سری به خانوادۀ خود زد و از آمدن به نزد شوهرش سر باز زد، خاطرنشان کرد که دیگر نمی‌خواهد با او زندگی کند. در بدل، زمانی که قمرگل به خانه آمد، پدرش او را نگه داشته تا زمانی که همسر او را برگردانند و ۳۰۰۰دلاری که او برای آقای نعیم ضامن گشته بود و حالا از آن بابت مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت را تمام و کمال پرداخت کنند. بعد از چند مرحله پادرمیانی بزرگان محلی، آقای رحیمی به یک شرط حاضر به مصالحه شد: او قمرگل را اجازه خواهد داد تنها درصورتی که آقای نعیم بدهی را پرداخت کند.

آقای رحمانی گفته است: «خواهرزادۀ نعیم از ازدواج راضی نبود چرا که شاه‌گل بسیار مسن‌تر از او بود. اما قمرگل بحث چندانی نداشت –او می‌گفت که با هر تصمیمی که پدرش اتخاذ کند، موافق است اما نعیم باید بدهی را پرداخت کند.»

اما آقای نعیم افکار دیگری در سر داشت: او با یکی از فرماندهان بی‌رحم طالبان در غور صمیمی شده بود که حاضر بود او را کمک کند تا قمرگل را به خانه برده بدون این که پولی پرداخت کند. آن‌ها ساعات نخستین بامداد پس از نیمه‌شب در ۱۷ جولای را برای یک حملۀ غافل‌گیرانه انتخاب کردند، همراه‌شان در حدود ۱۲ تن از جنگ‌جویان آن‌ها دامنۀ متصل به خانۀشان را محاصر نموده و به داخل نفوذ کردند.

زمانی که آقای رحیمی از دهلیز خانه‌اش بیرون آمد تا ببیند چه خبر است، اصلاً فرصت این را نیافت تا به سمت اسلحه‌اش حرکت کند. او شش جای زخم گلوله در بدنش داشت، به‌شمول یکی در گردن. اعضای خانواده گفته اند که زمانی که فاطمه مادر قمرگل بیرون آمد و بعد از این که شوهرش را به گلوله بستد، شروع به فریاد برای کمک نمود، او را نیز سه بار به گلوله بستند –دو بار در سینه و هم‌چنان یک بار در گردن.

مرگل اسلحۀ پدرش را گرفته، به سمت دروازۀ خروجی فرار نمود و شروع به رگبار به سمت مهاجمان در حویلی خانه نمود. او دو تن از آن‌ها را از پا درآورده و فرمانده ارشد طالبان را زخمی نمود. طالبان که می‌دیدند هم‌سایه‌ها و ملشی‌های جنگ‌جوی محلی از راه می‌رسند، از صحنه فرار کردند.

دو روز پس از این حمله، والی ولایت غور در یک بیانیه‌ای اظهار داشت که قمرگل و برادر دوازده‌ساله‌اش یک “حملۀ تهاجمی” که توسط “گروه تروریستی طالبان” شکل گرفته بود را شکست داده و “طالبان به‌خون‌تشنه که دو تا از جنازه‌های‌شان را نیز در میدان نبرد رها کردند” را به فرار مجبور ساختند.

بیانیه ضمیمۀ دو عکس خون‌آلود از دو جسد که یکی متعلق به آقای نعیم، شوهر قمرگل می‌شد، قفسۀ سینه‌اش ملبس به پارچۀ خامک‌دوزی‌شده، غرق در خون بود.

به اشتراک بگذارید

Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on whatsapp
Share on email

نوشته‌های مشابه